با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن..........
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:13 توسط یک خط |

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:38 توسط یک خط |
" ای مهربانتر از من با من در دستهای تو ايا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟ کز من دريغ کردی تنها تويي مثل پرنده های بهاری در آفتاب مثل زلال قطره باران صبحدم مثل نسيم سرد سحر مثل سحر آب آواز مهربانی تو با من در کوچه باغهای محبت مثل شکوفه های سپيد سيب ايثار سادگی است افسوس ايا چه کس تو را از مهربان شدن با من مايوس می کند؟" حميد مصدق 
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:1 توسط یک خط |
"دستی میان دستان من و توست و شب بر این فاجعه لبخند میزند در خاطراتمان رد پایی از قوم کوردلان است آنان که با قافیه مرگ ترانه سپاس یکدیگر میسرایند و در شب کوچه های منتهی به عشق نور از برگه عاشقان میدزدند از درگه اینان تا مزار سبز سرخ رویان فاصله پر حواس شاعر است آن که حک میکند شعرش را بر پهنه سرخ گون تاریخ. من و تو زاده یک فصلیم فصل هفت رنگ آرزوها فصل پادشاهی حیوان بر انسان من و تو انسان این فصلیم"
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:2 توسط یک خط |
صدایم کن تا گم نشوم راهی نماندست نزدیکم…
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 8:14 توسط یک خط |
" چه بی تابانه انتظار میکشم چه نجیبانه بر گذرگاهت لبخند میزنم و چه مشتاقانه بر رود پر حادثه نگاهت جاری میشوم و درآنسوی مرداب های تنهایی چون ذهن دستی تنها چه فقیرانه میلرزم..."
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 6:52 توسط یک خط |
بین ماندن و رفتن ... ولی می دانی آری خوب می دانی که سکوت را نمی توان فریاد زد.
بین بودن و نبودن ...
بین نیاز و استغنا ...
بین خاموشی و فریاد ...
رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم
با معنایی به وسعت اندوه
تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد.
میشکنی ... میشکنی و از مرور خاطره ها خیس میشوی !
می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی خواهی پوسید ،
می دانی در چشم این رهگذران غریبه مهجور خواهی ماند ،
آری خوب می دانی که از خستگی حرف های بر دل مانده مچاله خواهی شد ...
ولی رفتن را بر می گزینی ،
می دانی
دوباره باید پشت این حصارهای تودرتو خالی
برای بودن تلاش کنی و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی
و آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فریاد کنی!
با تمام وجودت فریاد کنی! ... با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی ...
و ای کاش کسی معنای این سکوت را می فهمید!
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 7:34 توسط یک خط |
"بوي جوي موليان... رگهايم ناخودآگاه اتفاق تو را مي سازند... **** در ساعت هاي دلتنگي آمدي ماندي خواندي كمكم كردي من عادت كرده ام. مي تواني بفهمي؟ **** عاشق ديوانگي هستي هميشه مي گويي بايد ديوانه بود... من ديوانه شدم حالا تو چرا از عقل دم مي زني؟ **** مي ترسم... از تو و از با تو بودن، حرف زدن گريستن. مي ترسم... كاش مي شد ترس هاي مرا مي ديدي افسوس كه ترس هميشه با محبت همراه است... **** سادگي را در تو خلاصه مي كنم هميشه ساده اي بدون آلايش آن قدر نجيب كه مثالت ميزنم براي اسب ها **** شعر... تنها بهانه است تنها خلوت... مي ترسي از شعر من هم، من هم از علاقه مي ترسم. اما شعرهايم را به پايت مي ريزم... **** صدا صدا صدا... از صدا مي ترسي! ديوانه! اين تازه اول ماجراست..."
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:44 توسط یک خط |
راستی فاصلهاش با من زیاد نیست از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا 20 کیلومتر است من در سنگر هستم در این خانه محقر در این خانه فریاد و سکوت فریاد عشق و سکوت تنهایی. در این خانه سرد و گرم. سردی زمستان و گرمای خون. در این خانه ساکن و پرجوش و خروش سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت خانه نمناک و شیرین نم آب باران و طعم شیرینی و لذت شهادت خانه بی شکل و زیبا بیشکلی ساختنان و زیبایی ایمان خانه کوچک و با عظمت کوچکی قبر و عظمت آسمان امشب پاس دارم ساعت 1 تا 3 چه شب باشکوهی من به یاد انس علی بن ابیطالب با تاریکی شب و تنهایی او میافتم او با این آسمان پرستاره سخن میگفت. سر در چاه نخلستان میکرد میگریست راستی فاصلهاش با من زیاد نیست از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا 20 کیلومتر است خدایا این سرزمین پاک در دست این ناپاکان است در همین 20 کیلومتری من در همین تاریکی شب علی برمیخاست به نخلستان میرفت. فاطمه وضو میگرفت، پیامبر به مسجد میرفت حسن و حسین به عبادت میپرداختند. در این دل شب ابوذر برمیخیزد نماز شب میخواند، سلمان برمیخیزد قرآن میخواند، صدای او را میشنوی؟ و این یاران در درگاه هیچ سخنی ندارند جزآنکه میگویند و ما کان قولهم الا ان قالوا ربّنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا فی امرنا و ثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین بلال - ابوذر - صهیب - کمیل - مالک اشتر - مصعب و ..... اینان یاران پیامبر بودند. دوشادوش او جهاد کردند تا پیروز شدند خدایا مرا به آنان نزدیک کن علی (ع) در نهجالبلاغه در وصف آنان سخن میگوید خدایا مرا متصف به اوصاف آنان گردان.
چه شب باشکوه است
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:19 توسط یک خط |
كمتر از 10 روز ديگه مونده........... طوفاني ام.......
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 6:38 توسط یک خط |
" حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم از خانه که میائی یک دستمال سفید پاکتی سیگار گزینه ای شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور احتمال گریستن ما بسیار است “
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 6:27 توسط یک خط |
" نمي دانيم چه بر ما مي گذرد و اين دقيقا همان چيزيست كه بر ما مي گذرد"...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 6:16 توسط یک خط |
بادبادکها هوایی ام می کنند روی دست باد تا فرقی نداشته باشد که کجای خیابان ساعت چند شود ه. ش
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:1 توسط یک خط |
و روزها به قدر کفايت نيستند و شبها به قدر کفايت نيستند و زندگي مي گذرد :