خطوط موازی
شوپنهاور : هر جدایی یک نوع مرگ است و هر ملاقات یک نوع رستاخیز
به دوست باریکبینم نه هم کلاسی نیستیم. از یاد رفته چون به یاد آید و فهم شود ، دیگر آن نیست که بود. کنفوسیسوس از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟ حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی کارو ساکمو بستم.وسایلم رو برداشتم. همه چی اماده است... دلم اما..... ما ماهیان اوزون برون محکوم به ماهیتابه ی واقعیت ایم. پناهی مادربزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر دستم به دست دوست ماند من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام پناهی بزرگ ارزومه که یه لحظه روبروی من بایستی اخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی تو خیال کن ادمای همه دنیا توی شهره توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته شدم اون غریبه ای که تونباشی نمی ارزه دارم از نفس میفتم مثل یک گیاه هرزه هر شب میان مقبره ها راه می روم شاید هوای زیستنم را عوض کند.... خونه قدیمی- درچوبی ابی- گل های ساده ی رنگارنگ سمت چپ حیاط روزایی که عمو زنجیر باف بازی می کردیم-من و زهرا- اون بزرگ بود و من کوچولو دستمو می گرفت و می چرخیدیم عکسا میگن-به گاوا اب میدادم- می ترسیدم- شاید.... پله ها رو جارو می کردم رو سکو می نشستم و به کوهها و تپه های روبرو نگاه می کردم تپه ها سبزتر بودن و نزدیکتر و پر رنگتر ولی کوهها دورتر و کم رنگتر و سفیدتر همیشه وقتی تازه می رسیدیم و میومدیم پیشت.... وقتی نزدیک خونه می شدیم دادو هوار راه می انداختیم و بلند بلند صدات می کردیم و اعلام می کردیم که اومدیم... عصاتو برمیداشتی و لنگان لنگان میومدی بیرون خونه استقبالمون برا ما که بچه بودیم این بهترین چیز بود تند و تند می دویدم تا برسیم بهت و بپریم تو بغلت انگار همه ی سال منتظر همین لحظه بودم همه ی روزا برا این لحظه ثانیه شماری می کردم باید بچه بود تا فهمید.... لباسات همیشه پر از گلای رنگارنگ ریز بود یه لباس بود که مشکی بود با گلای ریز سبز و ابی... این روزا سخت می شه دیدت اگه بشه بیام و ببینمت دیگه باهام حرف نمی زنی- ساکتی عزیزم دلم می خواد ببینمت می خوام صداتو بشنوم اما ساکتی و فقط منو از اون زیرا نگاه می کنی و غم تو چشات موج می زنه می دونم چرا...می دونم باهات حرف می زنم و اشک هم باهام همراهی می کنه بهت همه چیزو می گم- تو خودت می دونی اما... اما من برا اروم شدن دلم...برا اروم شدنم برات همه چیزو از اول تعریف میکنم... گاهی فقط نگات می کنم- گاهی می خوابم رو تنت...تنت سرده سرد سرد سرد.... یخ کردی... یخ کردی اینجا از تنهایی...... وقتی سیر نگات کنم خالی میشم- خالی از بود و نبود- از خودم.... چشام و ازت پر می کنم.... چقد دوست دارم هوا کم کم تاریک می شه... باید برم... یه شمع روشن می کنم و پا می شم... خداحافظ... خودم و میبینم که داره هی دور و دورتر می شه........ دل ساده برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور گنجشک ها را از دور و بر شلتوک ها کیش کن که قند شهر دروغی بیش نبوده است. پناهی عشق بورز یه دنیا دلشوره و نگرانی رفتن و رفتن و رفتن و بلاخره.... رسیدن رسیدن رسیدن رسیدن رسیدن و دیدن دیدن تو دیدن, بوسیدن, گم شدن گم شدن در تو پیچیدن در هم لذت گناه مثل گناه اول مثل خوردن سیب به قول شاعر همیشه چقدر زود دیر می شود خیلی زود دیر شد و ... برگشتم... و برگشتی و تمام ...... چه شبی بود و چه فرخنده شبی ”زندگی رویا نیست ”گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است “ کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود حادثات فلکی چون نه به دست من و توست رنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا ؟ مردم دانا اندوه نخورد بهر دوکار آنچه خواهد شدنا و آنچه نخواهد شدنا هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش بگذار به بالای بلند تو بیالایم قیصر
به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات
گاهی اوقات شیرین
شروع جنگ حیات
غروب عشق دیرین

آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
در روز روز زندگانیم
توی شهری که تو نیستی همه جارو غم گرفته

چنانکه گويي هرگز آزرده نشده اي
بخوان
چنانکه گويي کسي تو را نمي شنود
زندگي کن
چنانکه گويي بهشت روي زمين است

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم
تو قاف قرار من و من عین عبورم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
| Design By : Night Skin |









