تبليغاتX
خطوط موازی




















خطوط موازی

شوپنهاور : هر جدایی یک نوع مرگ است و هر ملاقات یک نوع رستاخیز

 

به دوست باریکبینم

 

نه هم کلاسی نیستیم.

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:9 توسط یک خط| |

 

 

از یاد رفته چون به یاد آید و فهم شود ، دیگر آن نیست که بود.

 

                                                              کنفوسیسوس

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:44 توسط یک خط| |

 

از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست
 به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات

 

از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
 گاهی اوقات شیرین

 مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات

 مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
 غروب عشق دیرین

این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
 

حدود دنیای متزلزلی است موسوم به :

 جوانی

کارو

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:12 توسط یک خط| |

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:2 توسط یک خط| |

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 4:0 توسط یک خط| |

 

ساکمو بستم.وسایلم رو برداشتم.

 

همه چی اماده است...

 

دلم اما.....

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:35 توسط یک خط| |

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:31 توسط یک خط| |

 

      

ما ماهیان اوزون برون محکوم به ماهیتابه ی واقعیت ایم.

 

پناهی 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:24 توسط یک خط| |

 

 

مادربزرگ
 

گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من

 
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

پناهی بزرگ


 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:19 توسط یک خط| |

 

 

ارزومه که یه لحظه روبروی من بایستی

اخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی

تو خیال کن ادمای همه دنیا توی شهره

توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره


توی شهری که تو نیستی همه جارو غم گرفته

هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته

شدم اون غریبه ای که تونباشی نمی ارزه

دارم از نفس میفتم مثل یک گیاه هرزه

 


 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:21 توسط یک خط| |

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 5:50 توسط یک خط| |

 

 

هر شب میان مقبره ها راه می روم

شاید هوای زیستنم را عوض کند....

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:6 توسط یک خط| |

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:46 توسط یک خط| |

 

 

      

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:46 توسط یک خط| |

 

 خونه قدیمی- درچوبی ابی- گل های ساده ی رنگارنگ سمت چپ حیاط

روزایی که عمو زنجیر باف بازی می کردیم-من و زهرا-

اون بزرگ بود و من کوچولو

دستمو می گرفت و می چرخیدیم

عکسا میگن-به گاوا اب میدادم- می ترسیدم- شاید....

پله ها رو جارو می کردم

رو سکو می نشستم و به کوهها و تپه های روبرو نگاه می کردم

 تپه ها سبزتر بودن و نزدیکتر و پر رنگتر ولی کوهها دورتر و کم رنگتر و سفیدتر

همیشه وقتی تازه می رسیدیم و میومدیم پیشت....

وقتی نزدیک خونه می شدیم

دادو هوار راه می انداختیم و بلند بلند صدات می کردیم و اعلام می کردیم که اومدیم...

عصاتو برمیداشتی و لنگان لنگان میومدی بیرون خونه استقبالمون

برا ما که بچه بودیم این بهترین چیز بود

 تند و تند می دویدم تا برسیم بهت و بپریم تو بغلت

انگار همه ی سال منتظر همین لحظه بودم

 همه ی روزا برا این لحظه ثانیه شماری می کردم

 باید بچه بود تا فهمید....

لباسات همیشه پر از گلای رنگارنگ ریز بود

 یه لباس بود که مشکی بود با گلای ریز سبز و ابی...

این روزا سخت می شه دیدت

 اگه بشه بیام و ببینمت دیگه باهام حرف نمی زنی- ساکتی عزیزم

دلم می خواد ببینمت

می خوام صداتو بشنوم

اما ساکتی و فقط منو از اون زیرا نگاه می کنی و غم تو چشات موج می زنه

 می دونم چرا...می دونم

باهات حرف می زنم و اشک هم باهام همراهی می کنه

 بهت همه چیزو می گم- تو خودت می دونی اما...

اما من برا اروم شدن دلم...برا اروم شدنم برات همه چیزو از اول تعریف میکنم...

گاهی فقط نگات می کنم- گاهی می خوابم رو تنت...تنت سرده

 سرد سرد سرد....

یخ کردی...

یخ کردی اینجا از تنهایی......

وقتی سیر نگات کنم خالی میشم- خالی از بود و نبود- از خودم....

چشام و ازت پر می کنم....

چقد دوست دارم

هوا کم کم تاریک می شه...

باید برم...

یه شمع روشن می کنم و پا می شم...

خداحافظ...

خودم و میبینم که داره هی دور و دورتر می شه........

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 5:53 توسط یک خط| |

 

 

دل ساده

 برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور

 گنجشک ها را

از دور و بر شلتوک ها کیش کن

 که قند شهر

دروغی بیش نبوده است. 

 

پناهی


  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:38 توسط یک خط| |

 

 

 

              

                                                حاسبوا قبل ان تحاسبوا

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:21 توسط یک خط| |

 

 

عشق بورز

چنانکه گويي هرگز آزرده نشده اي

بخوان

چنانکه گويي کسي تو را نمي شنود

زندگي کن

چنانکه گويي بهشت روي زمين است




 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:44 توسط یک خط| |

 

 

من نمی خواستم بزرگ شم اصلا....

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:42 توسط یک خط| |

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:47 توسط یک خط| |

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:45 توسط یک خط| |

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:13 توسط یک خط| |

 

 

  یه دنیا دلشوره و نگرانی

رفتن و رفتن و رفتن

و بلاخره....

رسیدن

رسیدن رسیدن رسیدن

رسیدن و دیدن

دیدن تو

دیدن, بوسیدن, گم شدن

گم شدن در تو

پیچیدن در هم

لذت گناه

مثل گناه اول

مثل خوردن سیب

به قول شاعر همیشه چقدر زود دیر می شود

خیلی زود دیر شد و ...

برگشتم...

و برگشتی

و تمام

......

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:3 توسط یک خط| |

 

 

                               دلم گریه می خواد و تو

 

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 6:27 توسط یک خط| |

 

 

پاک شد...

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 4:50 توسط یک خط| |

 

 

چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :

”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست


قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.

 


 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:31 توسط یک خط| |

 

 

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار ، سحر نزدیک است “

 


 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:25 توسط یک خط| |

 

 

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:12 توسط یک خط| |

 

 

حادثات فلکی چون نه به دست من و توست

رنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا ؟
 

مردم دانا اندوه نخورد بهر دوکار

 آنچه خواهد شدنا و آنچه نخواهد شدنا

رهی معیری

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:41 توسط یک خط| |

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو بیالایم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

قیصر  

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:21 توسط یک خط| |


Design By : Night Skin